راستش را بخواهی تجربه با تو بودن را ،بیش از همه چیز و همه کس دوست داشته و دارم ،چرا که لذت احساس و دریافتنت ،با تمامی لذاتی که تا کنون چشیده و دریافته ام ،تفاوت دارد !
لذت تخصیص تو وقت خطاب
آن کند که ناید از صد خم شراب ....
یک نوع سرمستی هوشیارانه.
چگونه می توان تو را سرود ؟
چگونه می توان تو را نگاشت ؟
چگونه می توان تو را به تصویر کشید ؟
تو همه هستی و در عین حال ،هیچ نمیتوانی باشی!
فراموشت کرده بودم مهربان .
و تو گاه گاه خود را به یادم می آوری ،تا فراموشیت ،همیشگی نشود ، تا فراموشیت به فراموشیم نسپارد !
مهربانی تو از حد و اندازه برون است .این موضوع را بار ها و بارها ، بسیار بارها دیده ام ،شنیده ام ،و با تمام احساس بودنم چشیده ام .
دیرسالی است که تو را می جویم.
تو را از نخستین روز تولدم ،
نحستین روز چشم گشودنم ،
بوییدن و چشیدنم ،
گریستن و خندیدنم جسته ام !
تو را پیش از همه زمانها و آغازها جسته ام .
تو تمامی تمنای منی .
با تو تمام بودنم ،بی تو خراب می شود
با تو هر آنچه بود و شد ،بی تو سراب می شود !
ما دو تن تنها ، دو تن دلگیر
ما دو تن در پای هم زنجیر
ما دو تن تنها ،دو سرگردان
ما دو تن ،اندوه یک تصویر
عطر نفسهایت
در خاطره ام پیچید
و شوق بوسیدن دستهایت
که بوی رنگ و نسترن می داد.
دوباره
باران گزفته است!!!!!
و فراوانی برگهای پاییزی
در امتداد قامت سپیدارهای بلند
نگاه ثابت چشمهایم را
به زنجیر بسته است !
دوباره
دلتنگم....
شیر آهن کوه مردی در تعریف هنر می گفت: هنر دریچه ای به سوی عالم معناست .و شاید بتوان به اعتبار این تعریف ، انسان هنر مند را واسطه انتقال معنا دانست از آن سوی بی سویی ، که عالم برترش می خوانیم -با همه زیبایی ، پاکی و یگانگیش -به این سو، با همه ...
گاه دیگرانی همچون اخوان پا را ازاین فرا تر گذاشته و در تعریف هنر و اثر هنری گفته اند : اثر هنری محصول بی تابی های انسان است ، در لحظاتی که در پرتو شعور نبوت قرار میگیرد ! البته انسان هنرمند، نه شمار بسیار شبه هنرمندانی که صنعت گرند و دیگر هیچ ، و از هنر جز به آرایه های غیر معمول ظاهری بسنده ننموده اند و به واسطه این فریب بزرگ،برای خویش ارزشی دیگرگونه قائلند و از پس نقاب دروغین هنر دست به هر کار غیر هنرمندانه ای می زنند و از هنر به عنوان وسیله ای آبرومندانه ، برای پوشاندن لش بودن خود استفاده می کنند و ...
بیشک تعریف هنر از منظر هرکس ، معنایی متفاوت و دیگرگون خواهد داشت.آنچه من درباره هنر دریافته ام ،این است که هنر :آن چیز دیگر ست برای شدن ! برای رهایی از این زندان مخوف که دنیایش می نامند ، به آن بی سوییی که نور است و سرور است.
هم از این روست که شمار بسیار صنعت گران را نمی توان هنرمند نامید ، ازیرا که خویشتن گرفتار زندان تنند و کاونده تیرگیهای بدن !
هنر مجاهدت بی امان روح را می طلبد ، در رویارویی با هرچه زشتی و پلشتی است. و انسان هنرمند هرگز به فتح ساحت بی وسعت هنر نائل نمی شود مگر که از خویشتن حقیر خویش رهیده باشد.
تو عجب تنگه عابر کشی ای معبر عشق که به جز کشته عاشق نکند از تو عبور
همچنین از منظر روگریه : هنرمند ، آنگاه که به خلق اثر هنری می پردازد ،هنرمند است و در دیگر زمانها ، انسانی است همچون دیگر انسانها ، با دغدغه های معمول انسانی !
کمند هنرمندانی که همواره هنرمند باقی بمانند .
همواره هنرمند بودن مرد راه می خواهد و بس.
جوینده راستین هنر ، هرگز از تکاپو باز نمی ماند و در نوردیدین کریوه های هولناک طریق هنر ،جز با سلاح عشق ، مهر و دوستی امکان پذیر نخواهد بود.
هنرمند همیشه عاشق است.
و عشق ،آب و دانه هنرمند است.
محل امن وامان هنرمند است.
پناه بی پناهی های هنرمند است.
و چه بسیارند جان های مستعدی که آغاز گر راه هنر بوده اند و در میانه راه ، تنها به اعتبار دروغین غرور و شهرت ، جان سپرده و راهی به سرزمین بی وسعت هنر نبرده اند .
ولتر قیافه جالبی نداشت. زشت و خودخواه و سبک و وقیح و بی اعتنا و حتی بی ادب بود .با این همه بی اندازه مهربان و خوش محضر بود و در راه کمک به دوستان از بذل مال و نیرو دریغ نداشت .
ولی حقیقت ولتر غیر از اینها بود و این صفات خوب و بد همه در درجه دوم قرار داشتند .او هوشی سرشار و بی پایان و تابناک داشت. آثار او نود و نه جلد است که در هر صفحه ای روشنی و فایده تازه ای نهفته است و چنان به چابکی و تهور موضوعهای عالم را یکی پس از دیگری از نظر می گذراند که گویی دایره المعارفی در جلو انسان است.
بی شک مطالعه نظرات این فیلسوف فرانسوی درباره موضوعاتی مانند کار و مطالعه و تاریخ برای خوانندگان خالی از فایده نخواهد بود.
او میگفت:اشتغال نداشتن به کار با زنده نبودن یکی است.
همه مردم خوبند به جز مردمان تنبل .
منشی او می گفت :او فقط به وقت خود بخل میورزید.
آنکه میخواهد زندگی را در این جهان بر خود هموار سازد باید تا انجا که میتواند کار کند.
هرچه سن من بیشتر میشود بیشتر به لزوم کار پی میبرم.
کار در طول جریان خود بزرگترین سرگرمیهاست و جای همه آرزوها و رویاهای زندگی را میگیرد.
کتابها بر اقوامی که خواندن و نوشتن میدانند حکومت میکنند .
هیچ چیز مانند تعلیم و تربیت آزادکننده نیست.
اگر قومی به تفکر اغاز کرد نمی توان ان رامتوقف ساخت.
ولتر در داستان خرد و کلان از قول یکی از شخصیتهای داستانش که ۱۵۰۰۰ سال عمر دارد و در باره کوتهی زمان عمرش سخن میگوید می نویسد:در این گونه عمر بین تولد و مرگ فاصله چندانی نیست.
وجود ما به منزله نقطه و عمر ما به قدر یک آن و کره ما به قدر یک اتم است.تازه شروع میکنیم که چیزی یاد بگیریم که ناگهان دست اجل گریبان ما را میگیرد و نمی گذارد که از تجارب خود استفاده کنیم.(نتیجه گیری توسط خواننده محترم )
آنگاه که تصمیم به نگارش تاریخ گرفته بود قصد داشت در نگارش تاریخ به پادشاهان اهمیت ندهد.اقوام و ممالک به خصوص را در نظر نیاورد بلکه تمام نوع بشر را مد نظر قرار دهد.به جنگها نپردازد بلکه گامهای فکر بشر را شرح دهد. جنگ ها و فتنه ها کوچکترین قسمت این نقشه را تشکیل می دهند .سپاهیان و افواج غالب و مغلوب /بلاد تسخیر شده یا از دست رفته امری است که در هر تاریخی مشترک است.اگر درهر قرنی پیشرفت هنر و فکر را کنار بگذارید چیز مهمی برای جلب دقت ایندگان پیدا نخواهید کرد.من آرزومندم به سرگذشت جنگها نپردازم بلکه سرگذشت اجتماع را بنویسم .هدف من تاریخ فکر بشر است نه تفصیلات بیهوده وقایع.به تاریخ اشراف و اعیان نیز نخواهم پرداخت بلکه میخواهم بدانم مردم چگونه از توحش به تمدن رسیده اند.
در این دنیای پر از کینه معنای بودن برای هرکس چیزی و یا چیزهایی است.
برای من اما این شعر آسمانی بیگل معنایی دیگر است.
تقدیم به همه ِآنانکه دوست داشتن معنای بلند بودنشان است.
پیش از انکه واپسین نفس را برارم
پیش از پژمردن آخرین گل
پیش از انکه پرده فرو افتد
برانم که زندگی کنم
برانم که عشق بورزم
برانم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود.
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است نا شناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم .
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند
فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم
که زندگی کرده ام.
بهانه ماندن بود
نه مرگ
راه گریز !
زندگی را شاید
بهانه دیگر باید جست :
فریبنده تر از عشق
پذیرنده تر از مرگ
و مادرم
دلتنگیهای بزرگش را
هر روز
در تشت کوچک رختها
چنگ می زد
و تابناکی گونه های خیسش را
سپیدی حباب های کف صاون
دو چندان می کرد!